سکوت فریاد من است
ارتفاعی پست تر از نگاهت نیست
دلم میخواهد بنویسم و باز هم از تو بگویم از تو که نبودی و نبودنت همرنگ و بوی تمامیه نوشته های من بود اما اکنون هستی و دیگر رنگ و بویی نمانده
هستی و من نمیتوانم بگویم که چه حد تنهایم
هستی و دیگر ملالی نیست از دوریه شما
چقد دلم تنگ است
برای نبودنت
برای دلتنگ شدنم
برای اشکهایی که ملتمس امدنت بود
انگار همین دیروز بود که تو نمیاده بودی و من در سر فکر امدنت را می پروراندم
و هر روز صحنه ای از امدنت را تجسم میکردم
و حال امدی و هیچ یکی از تصوراتم نبودی و نشد
امدی بی انکه من خواسته باشم
امدی و در کنارم پهلو گرفتی و
ماندی
بی انکه من بخواهم بمانی
چقد دلتنگم دلتنگ دوباره نوشتنت
دلتنگ دوباره خواندنت
می رسد روزی مسیحا می شوم
در میان سیل مستان مست مستان می شوم
ادم و هوا دگر از من نمی یابند اثر
در میان جمله مردان مرد مردان می شوم
لی لی و مجنون چرا ؟
در میان عاشقان آن در(گوهر) ،پنهان می شوم
در سرای لخت لخت دل، نشین
من برایت کشتی نوح و سلیمان می شوم
می شوم روزی هم اغوش نسیم
ای دریغا فرصتی ،امروز انها می شوم
جوانیم گذشت اکنون پیری بی نام نشانم ،ارزوهای جوانی در سر و غوغای جوانی در دل دارم نمیدانم چه می خواهم بی هدف و وارسته از این و ان روز را شب و شب را روز میکنم بی هیچ عشقی
ارزو داشتم شق شوم ارزو داشتم انچه را که دیریست گم کردم و ندانستم که بود و خواند ورفت
دیگر کسی مرا در بر نمی گیرد دیگر کسی منتظر قدمهای خسته ام نیست دیگر بویی برایم دلنواز تر از بویش نیست دیگر تنهایم
چه کسی سلام مهربانهایم را پاسخ گفت ،نمی دانم برایم قابل فهم نیست احساس سر درگمی عجیبی دارم بیشتر از هر روز جای خالیه دلنوازیهایش را حس میکنم ارزوی من این است که نیابم
میخواهم ندانم
میخواهم نفهمم
میخواهم سرگردان کوچه پس کوچه های حوالی شما باشم
دستانم پینه بسته پاهایم توان ایستادن ندارد پشتم خمیده و ارزو دام چشمهایم کم سو شود میخواهم سخت شود انچه که امروز برایم اسان است میخواهم بدانم روزی که داشتمت روزی که دستانم بر فراز، قامتم استوار و بویت را استشمام میکردم به چه اندازه برایم نکو بود و مثل همیشه ندانستم بگذار تا نبینم بگذار تا بشکنم .
امروز خانه ای خریدم تنگ تر از خانه ی تو .
زمانی برای تمدید نفسهایم نیست
اشک بی حوصله ست
هق هق بدون نا
صدا در گلو خفته
اینک چشمانم پر از ندیدن است
پر از ارزوهای ندیدنی
پر از جاهای خالی
انگار تو نیستی تا چشمانم را ببندی
تو را خط زدم با عشق
تو را از خود راندم با انتظار
تو را دوست خواهم داشت با حسرت
و تو را واژه واژه سراییدم با اشک
ای کاش همیشه خودم را میدیدم
ای کاش کوچک شدنم
شکستنم
تنهاییم
آوارگیم را به نظاره مینشستم
تا اینگونه مرا نادیده نگیری
مقصر تو نیستی
چشمان من است که عادت به دیدنم ندارد
مبارکت باشد
اما تو اینگونه مباش
دیگر دستی برای نوازش دستان سرد و زخمیم نخواهد بود
دیگر اغوشی باز نیست برای در برگرفتنم
تو نیز سخت بکوب
جهان را خموش
عشق را گور
پیاله ی آبم را تهی
و مرگ را پیش فراخوان
چقد امروز دلم تنگ است
به وسعت گور عشقم
به سردی چشمهای بسته ات
و با یاد تمام واژهایی که تو را احساس میکردم
در این سرما
سخت پژمردم

من شکستم تا تو بیش و من چنان هم کم شوم
من بریدم تا تو وصل و من خودم کافر شوم
بیش تو کار دل دیوانه را دیوانه کرد
هم سجودت هم نمازت همچو بت ویرانه کرد
در سرای تنگ خانه این دل تنها شکست
ای دریغا دل که بر پایت نشست
صبح دم اشکی فرو ریخت از ماهتاب جانمان
اخر ای وصل و ز من هم دور تر بی خانمان
در سرم شور تو دارم در دلم ویرانه ها
خوش تر از بویت ندیدم این کجا، افسانه ها
باز هم صبحی دگر امد ببین تنها شدم
با دل و فکر و خیالت تا کجا بر پا شدم
اسمانت چه رنگی است
مدتی است در هوای بی خیالیت به سر میبرم نه بویی استشمام میکنم نه رنگی را میبینم و نه چیزی را حس میکنم
دلتنگی را
غم را
سوز و گداز دل را
همه را از یاد برده ام
چه هوای سنگینی است تحملش به صدباره اسان تر است
گامهایت را اهسته تر بردار بگذار رفتنت را تنها شدنم را و اسمانی که همیشه ابی بود ببینم
ای کاش ،ای کاشهایم نبودی
به چه حدی تنهام
ارمان من
زندگی
عشق
و در اخر اسمانم مرد
بی رنگ ترین اسمان از ان من است دعای هر روزم اسمانی همیشه ابی برای توست
بگذار تنهاییم را در دوری محال جشن بگیرم تا هیچ چشمی به حسادت ننگرد
ارزو خواهم کرد از یاد برده باشی
همه ی انچه که دل روزی صاحب ان بود

ای دونه دونه دونه یه یار بی نشونه
غم به دلم نشسته دیگه نگیر بهونه
عجب عجب خیالی چه دنیای تو خالی
![]()
سکوتی اینچنین شاید غمم را سرنگون سازد
عجب حالی خوشی،شاید که با غم دست و پا می زد
فلک بشنوصدای هق هق دل را
که در نیمه شب، باز هم در کوی تو را می زد
ره می خانه می جویم ز احوال دل غافل
کجا آخر شود روزی تو را با جرعه ای تا زد
میان قطره اشکم نهان است چشم معشوقم
کجا یابم دو چشمانت که عشقم را چنین پس زد
حریم خانه ام اتش گرفته از نبودت نازین برگرد
دلم ،کاشانه ام این تک اتاق تنگ می سوزد
سکوتم را کنون فریاد زن که دیگر بر نخواهی گشت
که تا عمر دارد این دل باید از ناله بسوزد
عشق چنین اغاز شد
کیسا ،زیبای همیشه گریزان مدتی است خم چشمانت اسیرمان نموده گر توان خواندن داری بخوان و الی گوش بسپار به اهنگ خواندنت -اگر تمامی دنیا را بخواهی از انت میکنم اگر جانم را بخواهی به نامت میکنم گر ملک و تخت و شاهیم را بخواهی دریغ نمیکنم تنها به شرط اینکه به دیدنم ایی و از حالت خبرم سازی یا نام و نشانی از خودت برایم بیاوری
(این بود نامه ی جار زن )
برادر جان بس است اخر به چه قیمت -میسوزم در تب نگاهت که چنین بی پروا این سو و ان سو در پی خوابی هستی که تمام شد بر خیز دیگر توان این را ندارم که اینگونه ببینمت
- ای سل، شیرین تر از جانم تو چه میدانی حال پریشان مرا و الی نمیسوختی و چون من ارام میگرفتی
کوروش برادرم امروز مریوان به قصد وصلت امده مگر قرارمان این نبود یا مرا از خود جدا نکن یا اگر جدا میکنی این حال و روز را نمیخواهم در تو ببینم
- مریوان برای وصلتت چه نیک ساعتی امده ،ارامم ای سل به او بگو کوروش تا ساعتی دگر به مهمانی شما خواهد امد
درود بر پادشاه بزرگ کوروش
-درود بر تو مریوان خوشحالم که با امدنت لبخند به روی ای سل باز کردی گویا به قصد وصلت امدی
اری اگر اجازه دهید
-شنیده ام در قبال وصلت طالب شهر تیسار هستی
جسارت است اما با خود گفتم مرز حکومتم به تیسار نزدیک است و تیسار هم یکی از مزهای پادشاهی شماست خود نیز میدانید تیسار از شرایط خوب دفاعی بر خوردار نیست و اگر دشمنی به قصد تیسار وارد حکومت شما شود به اسانی می تواند سلطه یابد ،خواست من تنها به خاطر حکومت تیسار نبود بلکه به خاطر رسیدگی به امور دفاعی این سرزمین بود بازهم امر امر شماست
-جسور و زیرکی مریوان،خیر خواهیت کمی انسان را به فکر فرو میبرد تیسار برای من حکومت بزرگی نیست اما برای تو میتواند شروع بزرگی شود مبارکت باشد ،اما ای سل ازدواج با خواهرم به میل و خواست خودش است
من هیچ تصمیمی نمیگیرم فقط به وقت نیاز جانسوزش خواهم بود نمیخواهم اجباری در کار باشد ای سل نظرت را بگو
خواست خواست شماست بردار من چیزی برای گفتن ندارم
-مریوان،خواهرم امانت در دستانت اگر روزی به هر دلیلی ازرده خاطر شود نه تیسار و نه حتی حکومتت قیطریه را هرگر نمیبینی -شیرینی حکومت و وصلتت نوش جانت برای جشن اماده شو
به روی چشم
بخند برادر دلتنگی امانم را بریده چشمانت را که نگاه میکنم از یاد میبرم که نو عروسم برای رفتن خیلی زود است با این حال و روزت بگذار کمی کنارت باشم
-شیرین تر از جانم اسوده باش وقت ان است که بروی خیالم سخت پریشان توست از ارنوش خواستم که تمام مدت با تو باشد و از حال و روزت مرا بی خبر نگذارد اگر صحبتی یا احتیاجی به من داشتی کافیست به او بگویی نگران من هم نباش من سرگرم پادشاهیم هستم و عشق کیسا
عشق کیساست که مرا نگران کرده
فریاد تمامی قصر را پر میکند
- سلارز ،سلارز ،سلارز جانم اتش گرفته
امر قربان
- سلارز تو که همبازی کودکیم بودی تو که همپای رزمهایم بودی تو چرا اتشم را خاموش نمیکنی ،میبینی که شیدای چشمان هستم که خواب بود و رفت تو چرا ارامم نمیکنی
جانم فدای شما اما به کلی شما فراموش کرده اید که مرزها و و حومت و مردم پادشاه میخواهند نه مجنون کمی به خود باز ا و چشم باز کن ببین اطرافت را چه گرفته ببین در حکومتت چه اتفاقهایی صورت میگیرد انگاه خواب و خیال هم فراموش میشود .
- نمیتوانم
اگر بگویم ارنوش به دیدنت امده چه می گویی
- ارنوش ،کجاست چه می خواهد چه می گوید خواهرم هم با اوست
نه اما خبری از او دارد
چه خبر او را اینجا بیاور
نمی توانم
-چرا مگر چه شده کجاست خودم میروم
کوروش خبری که دارد برای حال و روز شما خوب نیست اگر زودتر از این از خواب عشقی که برای خود ساخته بودید بیدار میشدید خواهرتان
خواهرم چه سلارز اتشم نزن و خود اتش گرفته ام بگو جانم به لب امد
اجازه دهید ارنوش را نزدتان بیاورم
-ای سل به خدای اسمانها و زمین دلم برایت سخت گرفته اگر مریوان ازرده ات سازد همان خواهم کرد که بار اول گفتم اما اگر ...
- رنوش یار همیشگی خواهرم از جان من چه خبر اورد ه ای
کیسا بر بستر است و از من خواست تنها به شما بگویم به نزدش بروید همین
-چرا در بستر چرا فقط همین چه شده
مرا معذور نمایید فقط به دیدنش بروید
-سلارز تمامی مقدمات را اماده ساز به تیسار می رویم

